واژه پارسی

گفتارها


 

                                                      


---------------------------------------------------------

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-

زبان فارسى در ٢٩ كشورجهان صحبت میشود که در ردیف ششم بعد از زبان اسپانيايى و پيش از زبان آلمانى (از نگاه شمار كشورهایی که درآنها فارسى صحبت میکنند) رده بندى شده است.
زبان فارسى زبان دوم كلاسيك جهان پس از زبان يونانى شناخته شده است كه همه ويژگى هاى يك زبان كلاسيك را داراست. زبان هاى لاتين و سانسكريت در رديف هاى سوم و چهارم آمده اند.
فارسى از نظر شمار و تنوع مثل (ضرب المثل. زبان زد ها)، در ميان سه زبان اول جهان جاى دارد و از نظر دامنه و تنوع واژه ها يكى از پر مايه ترين و بزرگترين زبان هاى جهان است. در كمتر زبانى فرهنگ واژه ها ان  چون "دهخدا" در ١٨ جلد ويا فرهنگ "معين" در ٦ جلد ديده ميشود.
زبان فارسى توانايى ساختن "٢٢٥" ميليون واژه را دارد كه در ميان زبانهاى گيتى بى مانند است.
زبان فارسی سیزدهمین زبان پرکاربرد در محتوای تارنما است.
زبان فارسى يك سده از لاتين و دوازده سده از انگليسى جلوتر است.
از ده شاعر برتر جهان پنج تن آن فارسى زبان هستند.

 فیروزه انصاری


 

 انگیزه از پیش اوری واژه های پارسی و بیگانه اشنایی و بکار گرفتن واژه های پارسی است که با سرشت و نهاد ما همخوانی بیشتری دارند. در اغاز ممکن است بدلیل رایج و گسترده شدن برخی از واژه های بیگانه بکار گرفته شوند و واژه پارسی اسان نیاید. واژه های پارسی نیاز به دل دادگی و درک ان دارند تا زیبای و کارایی انها نمایان شود.

برخلاف تصورات واهی و پندارهای کژ خداوند بعربی سخن نگفته و تنها عربی بلد نیست بل پروردگار برای سخن گفتن و راهنمایی و گفتار با ما نیاز به زبانی ندارد او بزبان مهر سخن  میگوید و هستی اش بدل مینشیند. زبان او زبان مهر است که به دل هر یگانه پرست و خداناپرستی نشسته است. در این میان چنانچه زبان بهتری در کار ما باشد همانا زبان پارسی است  . زیرا گفتار به پارسی دل و ذهن و شناسه ما از هر زبانی به پروردگارمان نزدیکتر میکند و زبان پارسی زبان مهر است.

به این تارنامه بروید

https://www.facebook.com/photo.php


 

 

 

 

  • کعبه 

خوش دل از انیم که حج میرویم

غافل (ناگاه) از انیم که کج (کژ)  میرویم                                                           

کعبه بدیدار خدا میرویم

او که همین جاست کجا میرویم

ایا میدانید ای سروده کی میباشد؟

آیا با این سرپده موافقید؟

ایا به حج رفته اید؟

ایا مایلید که به حج بروید؟

 


 

نخستین چیزی که درباره عربی بودن خط ما برپهنه اندیشه هرخردمندی می گذرد آن است چگونه ایرانیانی که در کشورپهناورشان چندین گونه خط و گویش های بومی داشته اند به یکباره آمده و خطی را از دل بیابانهای تفته وام گرفته وبه جای خط کهن خویش به کاربرده اند؟

اعراب و باختریان (غربی ها) و شیفتگانشان خطی را که دراینجا درباره اش سخن می گوییم "کوفی" می نامند اگرچه مانیز می پذیریم که تازیان برای نخستین بار در" حیره" و "کوفه" (عراق-اراک-میانرودان- دل ایرانشهر) بود که با خط به ویژه این خط آشنا شدند وبنابراین آنرا "کوفی" نامیدند زیرا تا پیش ازین ایشان نه تنها بااین خط که با هیچ خط دیگری آشنا نبودند.
به گفته زنده یاد "استاد رکن الدین همایون فرخ" (سهم ایرانیان درپیدایش وآفرینش خط درجهان) : اعراب خط نداشته اند و خطی که از "حمیر" (هاماوران-یمن) و "انبار" (پیروزشاپور-الانبارکنونی در عراق) به حجاز رفته و در زمان ظهوراسلام نشر یافته خط عربی نیست بلکه یکی از متداول ترین خطوط ایرانی بوده که با دگرگونی هایی برای نوشتن زبان عربی بکار رفته است.
تغییرشکل الفبای ایرانی به صورت کنونی پس از اسلام روی داد تا فراگیری آن برای نوآموزان (اعراب ) آسان باشد, "حیره" سرزمینی بود در کرانه فرات و مردمان این شهرتازیانی بودند که از اندک کاستی پدید آمده در پایان روزگاراشکانیان سود برده و به گفته "استاد عبدالحسین زرین کوب" درآن دیار فرود آمده و شهر نخستین "حیره" را بنا گذاردند پادشاهان حیره دست نشاندگان شاهنشاهی ساسانی و فرمانبردار ایران بودند.در آن روزگار برای آسان شدن کار میان حیره و دربار ایران دبیران ایرانی برآن شدندتا الفبای خط پارسی میانه (پهلوی) را اندکی دگرگون ساخته وبا افزودن هشت واژه" ث ح ط ظ ص ض ع ق " شمار واژه های آن را به 32 رسانده وبدین گونه زبان تازیان حیره را که "نبتی-عربی" بود بااین خط تازه ایرانی بنگارند. (واژه ط در پهلوی اشکانی دیده می شود ولی در پهلوی ساسانی جای خود را به ت داده است).
پس الفبایی که امروز عربی خوانده می شود خطی برگرفته از خط های کهن ایرانی است که از دگر گشت خط ایرانی کهن به ایرانی هخامنشی اشکانی و ساسانی پدیدار شده و سرانجام هم همین خط دبیره پارسی امروزی از آن پدید امده است.
چند نکته درباره اینکه چرا میگوییم خط پارسی با تلاشهای بیگانگان عربی! خوانده شده:

۱- اگر خط عربی در نجد حجاز نیز کاربرد داشته پس چرا ایشان تاهنگام خلافت عثمان به گردآوری قرآن نپرداخته اند؟ و تنها پس از یورش به ایران و آشنایی با خط کاربردی دبیران ایرانی درحیره بود که کام یافتند و به کتابت پرداختند؟
۲- اگراین خط از دیرباز درنجد حجاز کاربرد داشته پس نشانه هایش کجاست که تاکنون نوشته ای ازآن که مربوط به پیش از خلافت عثمان باشد بروی تکه ای سنگ, دیوار, لوح ویا چرم یافت نشده است؟

۳- و از همه روشن تر اینکه خط نخست درمیان مردمانی پدید آمده که زمینه به کارگیری آن رادر فرهنگ خود داشته باشند تازیان نه از زمینه های پیدایش خط برخوردار بوده و نه آن که به آن نیاز پیدا می کرده اند.

(واژه خط برگرفته از واژه ایرانی کهن "کت" است که به زبان تازیان راه یافت و سپس درسده های میانه به دست دبیران ایرانی به گونه کتب درآمده وبر پایه ای که سیبویه- دبیر ایرانی گذارده بود صرف شد)

 

چون جهانی خیره بر فرهنگ توست                  گر به مهرش دل نبندی, ننگ توست

 

همه نوشتارها در اینجا آوردنی نیستند. به جستجوی آن در گوگل بپردازید

http://www.iranboom.ir/shekar-shekan/dabireh/1611-khat-farsi-bazxmande-khat-irani.html

https://www.facebook.com/notes/147328678684996

http://kuroshebozorg.blogsky.com/1392/06/30/post-8


 

هر  چه را به واژه میکشیم کم می آوریم

در دنیای واژه کشی همیشه کم می آوریم

در بیان دل همیشه از واژه ها کم می آوریم

اوای دل کجا و واژه ها کجا

همبستگی دل منو تو کجا ذهن پر ز واژه کجا

هر چه گویم کم و کوتاه و سست گفتم

پس بیا بیا   بیا   بیا تا

واژه هایمان پاک کنیم 

واژه هایمان را شفاف کنیم

واژه هایمان را با دل هم آوا کنیم

واژه هایمان را فارسی کنیم

که هر واژه ای که از دل براید بدل نشیند


 

کمتر از ذره ای مهر بورز پست مشو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واژه ها نگرش وتصویری ذهنی ازهستی هستند

واژه ها را با خود هستی اشتباه نگیریم

 


 

بیا تا دست یکدیگر بگیریم و

همگام با یکدیگر

بسر زمین پرشیا برویم

سر زمینی  که در آن دور ها ست

سرزمینی که در دل هایمان در این نزدیکی ها ست

سرزمینی  با زبان های بسیار

سرزمینی  پر از دیدها و ایمانهای مختلف

سرزمینی که هر اندیشه ای جایی دارد

سرزمینی از مردمان ازاده

سرزمینی از بهر مردمان خردمند و اندیشمند

سرزمینی  استوار بر مهر و مهربانی  و شادمانی

سرزمین آزادی و ازادگان

سرزمین خواهان راستی و نیکی و پاکی

سرزمین بردباری و شکیبایی

سرزمین برابری  یگانگی

آیا شما از آنجا آمده اید؟

آیا شما به آنجا میروید؟

آیا شما نگهبان و  نگهدار آن هستید؟

 


کهن جامه خود پیراستن         به از جامه دیگران خواستن


 

ابو علی سینا در سفر بود. در هنگام عبور از شهری ،جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد. خر سواری هم به آنجا رسید ،از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.
شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.
خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد و مشغول خوردن شد. ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.
خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.
شیخ ساکت شد و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.
صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.
قاضی سوال کرد که چه شده؟ اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.
قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است .........؟
روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد....
قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟چه گفت؟
صاحب خر گفت : او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند و پای خرت را میشکند....... قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.
قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!
ابوعلی سینا جوابی داد که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:"جواب ابلهان خاموشی ست"

 

امثال و حکم-علی اکبر دهخدا


 

بجای شمارش چم و معنی به روزها میدهد.
شید به  چم (معنی)  روز  نور و روشنایی است.

نام روزهای هفته به پارسی

شنبه: کیوان شید
یکشنبه : مهرشید
دوشنبه: مه شید
سه شنبه: بهرام شید
چهارشنبه : تیر شید 
پنجشنبه: اورمزدشید
جمعه و یا آدینه : ناهید شید

  • کیوان شید (شنبه)

کیوان شید (کیوان + شید) برگرفته از روز سیاره کیوان است. نخستین روز هفته به نام کیوان شید نام گذاری شده است. کیوان بعد از مشتری بزرگترین سیاره شمرده میشود . که 700 برابر زمین است. شید نیز به چم روز، نور و روشنایی است . از این رو روز نخست ایرانی حکایت از سیاره روشن و نورانی دارد.

  • مهر شید (یکشنبه)

مهرشید (مهر + شید) برگرفته از روز سیاره خورشید است. روز دوم از هفته مهر شید است که مهر آن به چم ( معنی) خورشید، دوستی و مهربانی است در پهلوی میتراست . مهربرگرفته شده از آئین هفت هزار ساله میترایی است .خورشید و ماه از تندیس های آیین میترایی بوده است که نشان از قدرت و پویایی جهان آفرینش داشته است. مهر همچنین ایزد عهد و پیمان است و در اوستا آمده است که هیچ چیز بر ایزد مهر پوشیده نخواهد بود . نامگذاری این روز به مهرشید حکایت از تعهدی است که بین مردمان باید برقرار باشد زیرا در ایران باستان پیمان شکنی و دروغ بزرگترین گناهان به حساب می آمده است . شید نیز به چم روز، نور و روشنایی می باشد.

  • مه شید (دوشنبه)

مه شید (مه + شید) برگرفته از روز سیاره ماه است. همچنین برگفته از آیین میترایی کهن ایرانی آمده است . خورشید و ماه از تندیس های آیین میترایی بوده است که نشان از قدرت و پویایی جهان آفرینش داشته است . سومین روز هفته در ایران باستان به نام این نماد خداوند نامگذاری شد و آنرا مه شید به چم ماه روشن و 

نورانی نام گذاشتند.

  • بهرام شید (سه شنبه)

بهرام شید (بهرام + شید) برگرفته از روز سیاره بهرام است. همچنین بهرام برگفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است. بهرام ایزد پیروزی در ایران باستان شمرده می شده است و اندیشه نیاکان ما بر این بوده است که خداوند یکتا (اهورامزدا) نیروی هایش را برای اجرا در بین افراد بشر بین ایزدان (فرشتگان) خود تقسیم نموده است تا آنان آنرا برای مردمان پیاده کنند. از این رو بهرام ایزد پیروزی نامیده شده بوده است و چهارمین روز هفته به نام روز پیروزی روشنایی بر تاریکی و غلبه انسان بر بدی ها و اهریمن نام گذاری شده است.

  • تیر شید (چهارشنبه)

تیرشید (تیر + شید) برگرفته از روز سیاره تیر است. همچنین تیر برگرفته شده از تیشتر پهلوی است . نیاکان ما تیر را ایزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده اند و اینگونه می پنداشته اند که اهورامزدا برای یاری رسانی به کشاورزان و جلوگیری از خشکسالی و باروری زمین و سبز و سالم و پاکیزه ماندن جهان به ایزد باران فرمان میداده است که به یاری مردمان برسد . در کل این روز به نام روز روشنایی باران و خواست پروردگار برای حفظ طبیعت نامگذاری شده است.

  • اورمزد شید (پنجشنبه)

اورمزد شید (اورمزد + شید) برگرفته از روز سیاره اورمزد است. همچنین اورمزد نام دیگری از دهها نام اهورامزدا است که همه حاکی از قدرت و توانایی پروردگار است . این نام از واژه های پهلوی ارمزد - هرمزد - اورمزد - هورمزد - اهورامزدا - مزدا گرفته شده است . از این رو پنجمین روز هفته به نام روز روشنایی خداوند نام گذاری شده است. از این رو این واژه هنوز به گونه ای دیگر در شبهای آدینه برقرار است و هنوز تصور مردمان ما بر این است که شبهای آدینه (جمعه) روز پیوند با خداوند و درگذشتگان است.

  • ناهید شید (آدینه)

ناهیدشید (ناهید + شید) برگرفته از روز سیاره ناهید است. همچنین ناهید همان آنهیته یا آناهیتا است که به نام ایزد آب است. در اوستا آناهیتا به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا - بالا بلند و اندامی تراشیده نگاشته شده است و نام دیگر ستاره ونوس نیز آناهیتا یا ناهید است . در کل روز آدینه (جمعه) روز روشنایی آب و نماد بخشندگی و عنایت پروردگار نامگذاری شده است.

 


 

وام‌واژه‌ها و زورواژه‌ها کورش جنتی: بسیاری از واژگان عربی و مغولی در زبان پارسی زورواژه هستند نه وام‌واژه. برای نمونه هنگامی که زبان پارسی واژه‌ها‌ی زیبای «پزشک» و «سپاس» را دارد دیگر نیازی به واژه‌‌های «طبیب» و« تشکر» نداشته است واین واژگان تنها به میانجی چیرگی سیاسی گروه پیروز به زبان پارسی زورآور شده اند. 

کورش جنتی

  •  به بنمایه یا سرچشمه زیر توجه کنید.

  http://www.parsianjoman.ir/fa/?p=1917

   http://www.parsianjoman.ir/fa

 


 

در قرن اخیر یک پوست پاره درنواحی سلیمانیه به خط پهلوی که متن به زبان هورامی بسیار نزدیک است بدست آمده است که درآن چند بیت شعر به صورت مرثیه نوشته شده است.

این اشعار براین دلالت دارد که کردها و بویژه هورامیها درآغاز اسلام آیین زردشتی داشته اند و اهورامزدا را پرستش نموده اند.

در این اشعار حمله اعراب را به خاک کردستان به تصویر می کشد که شهرها و روستاها را تا نواحی شهر زور ویران می کنند.
متن اشعار:

هورمزگان رمان آتران کژان ……. هوشان شاردوه گوره گورگان
زور کار ارب کردند خاپور ……. گنانی پاله هتا شاره زور
ژن و کینکان بدیل فشینا میرد …… آزاتلی ره روی هونیا
روشت زردشتره ماند بیکس  …… بزیکانیکا هورمزد هیوجکس

معنی اشعار چنین است:

1.(هرمزگان) معابد ویران شدند، آتش ها خاموش گشتند. بزرگ بزرگان خود را پنهان نمودند. (هرمزگان به معنی معابد یا مساجد است ودرزبان هورامی به مسجد مزگی گفته می شود. و مسجد معرب مزگد یا مزگت است که از مزدگه آمده یعنی هرمزدگه یا گد به معنی گدا که مقصود آن گداگاه هرمزد و محتاجین به هرمزد است) .
2.عرب ستمکار دهات وشهرها را تا شهرزور خاپور و ویران نمودند.
3.زنان ودختران را به اسیری گرفتند و دلیران به خون خود غلطیدند.
4.روش و آیین زردشت بیکس ماند و هرمزد به هیچ کس رحم نکرد.

این شعر که بر روی پوست آهو نوشته شده است در موزه ی سلیمانیه کردستان عراق نگهداری می شود.

بن مایه و سرچشمه:

http://www.mehremihan.ir/iranian-history/594

 


بسیاری از واژگان فارسی وجود دارند که امروزه ديگر به کار نمی روند، اما هستند و در قديم هم بودند و در متون قديمی جايگاه ويژه ی خود را داشتند. اگر در فرهنگستان ها سطح مطالعه بالاتر برود و به جای «واژه سازی»، « واژه يابی» رايج شود، گنجينه هايی از واژگان اصيل فارسی کشف خواهد شد که هم بسیار خوش طنين اند و هم خيلی از اين واژگانی که ساخته می شود، زیباترند . برای نمونه به چندی از اين واژگان و کاربرد آنها در شعر و نثر قديم اشاره می شود . حالا خودتان داوری بفرمایید و ببینيد آنکه فراموش شده زيباتر است يا آنکه امروزه استفاده می کنيم : .

ره نامه = نقشه ی جغرافيا 
ز خاقان بپرسيد کاين شهر کيست 
به «ره نامه »در، نام اين شهر چيست ؟
نظامی

گرمابه زدن = حمام رفتن 
گرمابه زد و لباس پوشيد
آرام گرفت و باده نوشيد 
نظامی

خموشانه = حق السکوت
خواجه امير را «خموشانه »داد و زبان گويای او را ساکت کرد.
تاريخ اولجايتو
صد ِ دگر به «خموشانه »می دهم رشوت 
نه بهر من ، ز برای خدای را زنهار 
انوری

پُرسه = تعزيت 
وارث ديگر ندارم ای محبت پيشگان 
چون بميرم پُرسه ی پروانه و بلبل کنيد
سالک يزدی

خشک بند = پانسمان 
جراحان را حاضر گردانيد تا جراحات را «خشک بند» کردند . 
تاريخ ابن بی بی/ ص 199

شب خانه = آسايشگاه فقرا در شب .جايی که بزرگان و شاهان برای تنگدستان می ساختند تا شب را در آنجا به سر برند 
بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت 
شب از بهر درويش «شب خانه »ساخت
سعدی

زاد = سن و سال 
مردی جوان و «زاد»ش، زير چهل وليکن
سنگين چو سنگ پيری،ديرينه و معمر 
فرخی

دوده = آل، تبار 
همه مرز ايران پر از دشمن است 
به هر «دوده» ای ماتم و شيون است
فردوسی

آژير = آگاه ، هوشيار 
سپه را نگهدار و «آژير »باش 
شب و روز با ترکش و تير باش 
فردوسی

آسمانه = سقف اتاق 
تا همی آسمان توانی ديد 
آسمان بين و «آسمانه» مبين
عماره

بريزيدن = ريزريز شدن ، متلاشی شدن 
آن مردگان در آن چهار ديوار بماندند ساليان بسيار و جمله «بريزيدند» و خاک شدند.
ترجمه ی تفسير طبری

جنابه = همزاد، دو قلو،دو کودک که به يک بار از مادر زاده شوند 
دو قلو واژه ای ترکی است و مرکب از دوق / دوغ / دُغ ) به معنای زادن و ( لو ) که علامت نسبت در ترکی است . جای تأسف بسيار است که حتا رسانه های گروهی گسترده و معتبر امروز هم به اشتباه کلمه ی (دو) را عدد فارسی (2) می پندارند و بر اساس آن واژگان سه قلو ، چهار قلو ، پنج قلو و ... را هم می سازند ! 
قصه چه کنم که در ره عشق
با محنت و غم «جنابه» زاديم

 


داستانی بسیار دلچسب و دلکش و چشمگیر (جالب)

روزی دو کشاورز با تراکتور راهی شهر شدند.

بر سر راه به گه یا سرگین (مدفوع) گاوي برخوردند.دارنده ( صاحب) تراکتور به دیگری گفت اگر از این سرگین بخوری تراکتور خود را به تو میدهم. کشاورز این کار را کرد و
دارنده تراکتور شد.

هنگام (موقع) برگشت کشاورزي كه تراكتورش را از دست داده بود بسيار ازرده و اندوهگین و دلگیر (ناراحت) بود که ه ساده تراکتورش را از دست داده و اکنون (حالا) بمردم چي بگويد.

کشاورز ديگر كه اکنون (حالا) دارنده تراكتور شده بود با خود فکر ميکرد که اگر به
ده برگردد چگونه بگوید که از برای (به خاطر) يك تراکتور گه خورده‌ است. برای اینکه
از این بی آبرویی رها شود میگوید اگر تو هم از آن سرگین بخوری تراکتورت
را پس خواهم داد.

کشاورز ديگر با خوشحالي و بدون درنگ این کار را میکند. و هر دو شاد 
و اسوده و خندان بسوی ده بر ميگردند.

در راه هر دو پیش خود فکر میکنند که بدون اینکه چیزی بدست آورند تنها (فقط) يك
گه زیادی خورده اند و تازه از برایش (به خاطرش) چقدر شاد هم هستند!!!

خوشحالي ملت ما و جستار یا نهشته یا نکته (موضوع) تحریمها و سپس برداشتن یا زدایش (رفع) تحريم ها نيز كم از گه خوردن اين دو دهاتي در داستان ( حکايت) بالا (فوق) ندارد.

بنابر این (لذا) بايد با صداي بلند گفت زنده باد هر چي خَر است.

----------------------------------------------------------------------------------

 

نبشته ای برتر و بسیار دل انگیز . ندانم که چگونه توان خود را ایرانی پنداشت بدون انکه دانش یا خردی از ایرانی بودن داشت. ایرج طبیب نیا را جستوجو کنید و به چشمه های از شناسه خود اگاه شویم. کاری نیست اسان ولی لازم.

درستیز ِرستم وسهراب،ایرج طبیب نیا

اشاره:

 کتاب «درستیزرستم وسهراب»،پژوهش ایرج طبیب نیا نگاه تازه ای است «براین داستان پُرآب چشم».این کتاب درواقع مجموعهء چندین سخنرانی نویسنده در«انجمن فردوسی»ی شهرسن حوزهء کالیفرنیااست  که باتفسیرها،یادداشت ها ودو واژه نامه در263صفحه بسال1380=2002ازسوی «انجمن فردوسی» منتشرشده است.غنای بحث ها ودقت نظرنویسنده دربازگوئی روایت تازه ای ازشاهنامهء فردوسی  بسیارارزشمنداست.

درزیر،بحث جایگاه خِرَد درشاهنامهء فردوسی راازکتاب«درستیزرستم وسهراب»ملاحظه می کنید.

 

  [رستم،طبیب نهائی]

 

خرد یکی از واژه های کلیدی شاهنامه است که فردوسی بر آن تکیه فراوان دارد؛ چندان که کتاب را «بنام خداوند جان و خرد» آغاز میکند. واژه خرد از واژه هایی ست که در سّنت ادب فارسی پیش از اسلام هــم کار برد داشته است. ولـی «احتمـال» دارد در طـول زمان آن کار کـرد دگــرگــونه شده باشد. مانند «آز» و «هنر» و «داد».(1)                                                                                                 

  ما امروزه خرد را عقل می انگاریم؛ و هر دو واژه را به جای یکدیگر بکار میبریم.  حال آنکه از بررسی متون پیشین، بنظر میرسد این دو واژه معنی برابر و یکسان نمیتوانند داشته باشند. به عنوان مثـال وقتــــی مولانا جلال الدین میگوید:

گر رود دیده و عقل و خرد و جان، تو مرو      که مرا دیدن تو بهتر از ایشان، تو مرو(2)

 میتوان گمان برد که او میان عقل و خرد تفاوتی قایل بوده است. موضوع بحث ما بررسی میزان این «احتمال» است:

فرهنگهای فارسی خرد را به معنای عقل، و عقل را به معنای « خرد» آورده اند.(3)  فرهنگهای انگلیسی- فارسی (4) تا اندازه ای میان این دو تفاوت گذاشته اند. احتمالاً از آن روی که غربیان در واژگان زبان های خود دو مفهوم جدا برای این دو واژه دارند:

= خرد، حکمت، عقل، دانایی، دانش، معرفت. / گفتار حکیمانه. / آدم حکیم و خردمند.Wisdom

 = خرد، عقل، شعور، قضیه منطقی.Reason

 = هوش، فهم، قوه ادراک، خرد، قوه تعقل.Intellect

می بینیم که در برابر این هر سه واژه انگلیسی، عقل و خرد در هر سه آمده است. اما یکی بار معرفت دارد و آن دو دیگر بار شعور و منطق. در فرهنگ های دیگر زبان های خارجی به فارسی هم کمابیش همین نکات دیده میشود.

از بر رسی این شواهد میتوان دو نتیجه گرفت: نخست آنکه به خاطر محدودیت های واژگانی و رواج نداشتن مفاهیم فلسفی و روان شناختی در نزد با سوادان فارسی زبان همواره این دو واژه  مترادف یکدیگر گرفته شده اند. برخی از کارشناسان و اهل فلسفه نیز چنین کرده اند.(5)                                     

  دیگر آنکه مترجمین فرهنگ های خارجی به خاطر منابع غیر فارسی که در اختیار داشته اند به اختلاف مفاهیم میان این دو توّجه داشته و گرچه در ترجمه هایشان عقل و خرد را باهم به کار برده اند، ولی برای آنکه تفاوت بار معنایی را گوشزد کرده باشند سعی کرده اند ردیفی از کلمات را هم به دنبال آنها آورند تا شاید این تفاوت روشن و شناخته شود.

در ابیّات زیر که در دیباچه شاهنامه (6) و در ستایش خرد آمده حکیم توس میگوید:

25     خـــــرد چشم جان است چون بنگـــــری             کــه بـــی چشم شادان جهان نسپری

26     نخست آفــــرینش خـــــــرد را شـــناس             نـــگهبــــــان جان است و آنِ سه پاس

27      سه پاس تو چشم است و گوش و زبان              کـزیـن ســه بُوَد نیک و بــد بــی گمان

در این سه بیت به اعتبار اینکه خرد را آنِ حواس بیرونی و محسوساتِ انسان میداند میتوان آن را برابر عقل گرفت. برخی از شاهنامه پژوهان هم خرد گرایی فردوسی را با عقاید اسماعیلیه که به علوم عقلی توّجه داشته و خدا را تجسم عقل کل میدانسته اند، مقایسه کرده اند.(7)  پژوهنده دیگری نیز این دو شخصیت را با هم قیاس کرده و در همان جا گفته است که »خرد گرایی فردوسی بر خلاف فلسفهء عقل گرایی اسماعیلیان رنگ مذهبی غلیظ ندارد.»(8) این سخن به آن معناست که مفهوم خرد در شاهنامه و مبحث عقل در نزد اسماعیلیه از یک جنس نیستند. آن عدم غلظتی که ایشان اشاره میکند و میگوید خرد در کلام فردوسی کمتر رنگ مذهبی دارد به احتمال زیاد از مفهومی آمده که خرد در ادبیات اوستایی میداشته و در زمان فردوسی – » که پیش از آنکه اسماعیلی باشد ملی گراست»(9) –  مردمان هنوز از آن آگاه بوده و فردوسی هم آنرا کمابیش به همان مفهوم بکار میبرده است.

در دیباچه شاهنامه که در ستایش خرد آمده حکیم چنین میگوید:

30       تویی کرده کـــردگـــــار جهان                         ندانـــی همی آشکـار و نـــــــهان

31     به دانش ز دانندگــــان راه جوی                        به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

32     ز هر دانشی چون سخن بشنوی                        ز آمــوختن یــک زمـــان نغـــنوی

33    چو دیدار یـابــی بـــه شاخ سخن                         بــدانـــی کــه دانش نیـایـد به بـــن

اینجا سخن از فواید دانش است و بحثی از خرد نیست.  اما این سخن چون در مبحث خرد آمده و فردوسی بلافاصله پس از ستودن خرد سفارش به دانش اندوزی میکند؛ میشود پذیرفت که وی دانش را ابزاری میداند برای خردمندی.  زیرا دانش از مقوله عقل یا خرد جداست و داشتن دانش الزاما به معنای خردمندی یا عقل داشتن محسوب نمی شود.

فردوسی در مواردی دیگر اشاراتی دارد بر ایزدی بودن خرد و بر تر داشتن خرد بر تمام صفات دیگری که یزدان در سرشت انسان به ودیعه نهاده است.

خرد بهتر از هرچه ایزد بداد              ستایش خرد را به از راه داد

تا اینجا آنچه در باره خرد گفته شد گرچه پاره ای از تفاوت های میان این دو واژه را روشن میکند؛ اما میتوان این مشخصات را، با تسامح، برای عقل هم قایل شد. لیکن به یاری داستان رستم و سهراب میشود بیشتر به مفهوم واژه خرد در شاهنامه پی برد. فردوسی هنگامی که با فصاحت و اختصار حیرت آوری، که شیوه اوست، از کمال و جمال تهمینه سخن میگوید میفرماید:

58        روانش خرد بود و تن، جانِ پاک              تو گفتی که بهره ندارد ز خاک

حکیم، جایگاه »خِرَد» را در روان میداند. هم چنانکه جـای جـان را در تـن.  روان و جـان دو گـوهـر از هـم جدایند. جان در کالبد هر گیاه و هر حیوانی هست. اما انسان است که دارای روان است به شرط آنکه روانش از خرد بهره ای داشته باشد.(10) روان بی خرد هیچ است. همچنان که تن بی جان.

تهمینه موجـودی است ملکوتی و از لاهوت آمـده؛ تنش سراسر جـان است و روانش یکسره خـرد. رستـم را نا دیده بر او عاشق است.  شبانه بر بالین او میآید و دلیرانه میگوید:

74          ترایم کنون گر بخواهی مرا                          …………..

نه آنکه فقط هوایی در سر داشته باشد، بلکه میخواهد:

76          و دیگر که از تومگر کردگـــــار           نشاند یکــــی پورم انـــدر کنار

77        مگر چون تو باشد به مردی و زور            سپهرش دهد بهرِ کیوان و هور

زیرا در نهاد او لطیفه ایست که عشق نام دارد و غریزه ایست که فردوسی آنرا »خِرَد» میگوید. باری، تهمینه اگر سر آن دارد که پوری در بر خویش بپروراند تا مگر ز مردی و زور چون رستم شود؛ برای آنست که میخواهد جهان از رستم ها خالی نماند. او خود را شایسته این کار گران میداند، نه از بهر کسب تحسین دیگران و تفاخر به اینکه او را مادر چنین فرزندی بشناسند. اینگونه حسابگریها امریست که در حیطه عقل اتفاق میافتد. اینجا فردوسی واژه »خِرَد» را برای معرفی خصال تهمینه بر می گزیند. شاهنامه میگوید عشق تهمینه رستم را میخواهد و خردش سهراب را.

از سویی دیگر می بینیم که فردوسی سر و کار خرد را افزون بر روان با دل هم میداند. چون گویا جای خرد در دل هم هست:

39          مــرا پهــلوانـــــی نیــای تو داد              دلم را خـــــرد هوش و رای تو داد        پادشاهی منوچهر

854       دلـی کـز خـرد گـردد آراستـــه             یکی گنج گــردد پـــر از خــواسته        داستان سیاوش

22        کسی کــو خرد را ندارد به پیش             دلش گــردد از کردۀ خویش ریش        از دیباچه؛ در ستایش خرد

در پاره ای از متون اوستایی «خِرَد» را از اموری می دانند که بر انسان متجلی و نمایان میشود.(11) و این بی شباهت به تفکر عرفان اهل تجّلی نیست که جای عشق را در دل آدمی میداند.

***

اندکی پیش از فردوسی، محمّد زکریای رازی (12) در نوشته های خویش واژهء «خِرَد» را بسیار بکار میبرد. کاربرد این واژه توسط وی نیز همانند فردوسی است. از آن جمله:

«…آفریدگار که نامش بزرگ باد خرد از آن به ما ارزانی داشت که به مددش بتوانیم، در این دنیا و آن دیگر، از همه بهره هایی که وصول و حصولش در طبع چون مایی به ودیعت نهاده شده است برخوردار گردیم. خرد بزرگترین مواهب خدا به ماست….»(13)     

پس یک احتمال آنست که واژه خرد هنوز در زمان فردوسی به همان مفهوم دوران اوستا وجود و کاربرد     میداشته است.

احتمال دیگر آنست که از بررسی معنای عقل در دوران فردوسی ممکن است بدست آید. در آن روزگاران، تعابیری که از عقل میکرده اند آنرا دو گونه میدانسته اند: در ادب آنرا عقل معاش و عقل دوراندیش میگفتند؛ و در فلسفه و حکمت، عقل جزوی و عقل کلّی.(13)

++++++

 


پارسی بگوییم تازی نگوییم www.facebook.com/ParsiBegooeemTaziNagooeem
پارسی بگوییم تازی نگوییم
Book
['‎«انتشارات طهوری» تهران ، خیابان انقلاب ، روبروی دانشگاه تهران ، پلاک 1304 . تلفن 66406330 «انتشارات فروهر» تهران ، خیابان انقلاب ، تقاطع انقلاب و فلسطین ، ضلع جنوب شرقی تقاطع ، پلاک 6 ، تلفن : 66462704 «آدینه بوک» به نشانی اینترنتی زیر بروید : www.adinehbook.com/gp/product/B0008005Q3/ref=qs «خرید اینترنتی از سرتاسر ایران - کتاب فردا » تلفن 66407834 -021 و 66950520-021» همچنین می توانید به نشانی زیر بروید : www.fardabook.com/پارسی-بگوییم-تازی-نگوییم.html‎']
[پارسی بگوییم تازی نگوییم]
Liked
4,562 Likes
312 talking about this
=======================================================

 ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است

پروفسور فرانسوی هانری ماسه در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت :
من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم ،
و برای اینکه به شما استادان و روشنفکران جهان بشناسانم که این ادبیات عجیب چیست ،
چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم ، 
و بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است :
فردوسی ، سعدی ، حافظ و مولانا ...
فردوسی ، هم سنگ و همتای هومر یونانی است 
و برتر از او ...
سعدی ، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد 
و دانا تر از او ...
حافظ با گوته ی آلمانى قابل قیاس است ،
که او خود را ، شاگرد حافظ و زنده به نسیمی
که از جهان او به مشامش رسیده ، می شمارد ...
اما مولانا ...
در جهان هیچ چهره ای را نیافتم ،
که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم ، 
او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند ،
او فقط شاعر نیست ،
بلکه بیشتر جامعه شناس است و بویژه روانشناسی کامل ، 
که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد ،
قدر او را بدانید و بوسیله ی او خود را و خدا را بشناسید ...
و من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ،
همین چند جمله برایم کافی است ...چقدر این شعر زیباست.......
 
 
باران که شدى مپرس ، اين خانه ى کيست..
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست..
باران که شدى، پياله ها را نشمار...
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست...
باران ! تو که از پيش خدا مى آیی
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست...
بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست
اين بى خردان،خويش ،  خدا مى دانند
اينجا سند و قصه و افسانه يکيست
از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار
در خلقت حق، رستم و موریانه يکيست
گر درک کنى خودت خدا را بينى 
درکش کنى , کعبه و بتخانه يکيست

________________________________________________________

 تا توانید دم از واژه‌‏هاى پارسى زنید

۱۵ - فروردین - ۱۳۹۵

پارسی‌انجمن: عباس کیوان قزوینى (۱۳۱۷-۱۲۴۰) از دانشمندانِ عارف سده‌ی سیزدهم و چهاردهم است. وی یکی از پشتیبانان پارسی‌نویسی در دوران قاجار بود که نوشته‌ی زیر از او، گواه این سخن است.

***

این بنده دیرى است که پابند زنده شدن چند اسکلت پر بهای باستانِ ایرانم که یکى از آنها زبان است و از پیدایش باقى اسکلت‏ها چون یکسره نومیدم نام آنها را نمى‏‌برم که چیستند زیرا از نام بردن و نبودن، داغ دل تازه مى‌‏شود گرچه درباره‌ی زبان هم نومید بودم که به این زودى‏ها چهره نماید اما این روزها پاره‌‏اى سخنان دانشمندانه‌ی شیرین از چند زبان‌آورِ زنده‌دلِ پرهنر در «ایران آزاد» خواندم بسى شکفتم و با خود گفتم که توان تخم امید را به این شیواسخنانِ نغز، آماده‌ی کاشتن نمود و گردن کشید گرچه پس از سالیان دراز باشد چشم به برداشتن از آن دوخت و دل پژمرده را نوید تازه شدن داد.

ما گنگانِ ایران هیچ به زبان نیاکان خود آشنا نیستیم شیربچه‏‌ایم بى‏‌آنکه چیزى از ما به شیر مانَد.

… ما گنگانِ ایران هیچ به زبان نیاکان خود آشنا نیستیم شیربچه‏‌ایم بى‏‌آنکه چیزى از ما به شیر مانَد، ما نوباوگان دبستان ندیده‏‌ایم و سبق نخوانده در آموزگارى ما شما را زبان کودکى باید گشود و به هیچ‌ندانى ما بخشود. چشمداشت نخست ما از شما زبان‌آموزان دو چیز است:

۱- آنکه در سخنان نغز خود تا توانید دم از واژه‏‌هاى پارسى زنید و دیگران را هم وادارید که تا دانش و کردار هست علم و عمل نگویند و تا پیکر زیبا و جان و اندیشه‌ی توانا و روانِ روشن هست بدن و روح و فکر و قادر و ضمیر منیر ننویسند. این بنده را اینجانب نسازند و دفتر سخن خود را به الفاظ و حروف عربى گرچه خورشید باشد نیارایند بلکه کهن‌جامه خویش را بپیرایند طا را به جاى تا بر سر تهران ننهند و صاد و فا را به سینه و دل اسپهان نگذارند و سد و شست را با صاد ننگارند و به دویست بنگرند که با سین است اما پاى آن را نیز رو به قبله نکشند، بلکه به خودش گرد آرند؛ یعنى با دال نویسند و حرف غین نرم را چنان زبر و غلیظ نگویند که قاف عربى شود، اما نه به اندازه‏اى که سخنشان نوظهور و خنده‏‌آور شود همان قدر که پارسى رواج را بر عربى رواج ترجیح دهند تا کم‌کم بخت خفته‌ی زبان دیرین از این پهلو به آن پهلو بغلتد، باشد که در آن دم دراى کاروانِ دورافتاده‌ی راه‌ گم‌کرده را شنیده چشمى بمالد تا ما تیره‌بختان بدانیم که بخت ما مرده نیست بلکه خوابیده است.

در سخنان نغز خود تا توانید دم از واژه‏‌هاى پارسى زنید و دیگران را هم وادارید … تا ما تیره‌بختان بدانیم که بخت ما مرده نیست بلکه خوابیده است.

۲- آنکه مردوار همت گمارید که علم نحو و صرفى براى همین زبان شکسته‌بسته پارسى که باقى‌ مانده از تاراج حوادث (است) ترتیب دهید به سه دوره که نخستش خیلى مختصر باشد فقط ۱۴ درس که در ۱۴ هفته در مدارس ابتدایى به امر وزارت معارف جزء پروگرام شود که بخوانند.

گمان مى‌‏کنم چنان شاگردان پاکدل شکفته شده به اهتزاز آیند که براى سال آینده به هزار زبان خواستار دوره دوم شوند مثلاً اسم و فعل و حرف پارسى کدام است و اسم به چند وزن و تا به چند حرف مى‌‏آید و حرف اصلى ساده و فرعى و مزید کدام است و مشتقات نه‌گانه کدام و مصدر و اسم مصدر و حاصل مصدر و علامت جمع و اوزانش و ضمایر و موصولات و فاعل و مفعول و حال و صفت و مضاف الیه و اسم عین و اسم معنى و علم و لقب و کنایه.

همین اندازه در دوره نخست بس است اما به شرط پادارى و ایستادگى تا عملى شود و مانند سخن خوابیده نباشد که لفظ هست و معنى نیست، گفتار هست و کردار نیست.

جریده‌نگاران نیز به اندیشه خود فشار آرند که لفظ واضح مرسوم روان پارسى را همه‌جا به جاى عربى گذارند (و تاکنون بعکس بود) باید اندک‌اندک کار را از پیش برد و بخت خوابیده را چنانکه بدخواب نشود بیدار نمود (رهاننده را چاره باید نه زور) و به تدریج و تدبیر الفاظ فارسى غیر مرسوم را که در قدیم فصیح شمرده مى‌‏شدند حاضر ذهن مردم ساخته رواج دهند مانند استوار به جاى امین (کیوان خود کتابى در تصوف نوشته و نامش را استوار نهاده، یعنى بى‏‌خیانت و بى‌‏دروغ نوشته‌شده) و کارساز مهربان به جاى رحمنُ الرحیم و فرهنگ و آهنگ و درنگ و آونگ به جاى ادب و نیت و تأنى و معلق. و شگفت و شکیب و شتاب به جاى تعجب و صبر و عجله. و سور و سوگ و ستبر و ستنبه و سراى …(۱) و سهى به جاى عیش و ماتم و ضخیم و گریه… و تغنى… و مدور. و واژه و واگسل و وام و واژگون و ویران و ویژه به جاى کلمه و فسخ و قرض و خراب و بخصوص. ژاژ و دژ و دژخیم و داد به جاى لغو و قلعه و سفاک و عدل.

(۱) … در اینجا و پسینتر نشانه‌ی ناخوانا بودن است.

برگرفته از پوشینه‌ی دوم کیوان‌نامه

______________________________________________________________________________________